آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

دخترم دیگه پوشک نمی پوشه!!

تابستونی چند روز رفتیم خونه عزیز جون (مامانم) هر چقدر سعی کردم آوا رو از پوشک بگیرم نشد. دیگه بی خیالش شدم. از دو سه هفته پیش  صبح ها که بیدار می شد وقتی مادر جون می خواست پوشکش کنه نمی ذاشت و می گفت پوشک اخه... مامان پوشک داره؟ باباپوشک داره ؟( حرفهای بابای رو برگردونده به خودمون!) تا حدود ساعت یک بدون پوشک می موند و موقعی که جیشش می گرفت لج می کرد و پوشک می خواست مادر جونم پوشکش می کرد. اما از هفته پیش دیگه وقتی جیشش می گیره میگه . تازه لگن رو هم قبول نداره و باید ببریمش توی دستشویی مثل آدم بزرگا!! شبها هم پوشکش نمی کنم و یه پلاستیک زیرش می ندازم. خیلی کم اونم وقتی زیاد آب بخوره خراب کاری می کنه. البته باید اینجا از زحمات با...
27 مهر 1391

آوا و مامانی

تابستونی با بابایی و عمو داوود و خاله فرشته رفته بودیم تالش. شهر قشنگیه که توی نمای پشت عکس هم مشخصه. یه سورتمه داره که خیلی باحاله. و ارزش داره که آدم از رشت به خاطرش یه ساعت تا تالش ( هشتپر) رانندگی کنه. به دوستای غیر گیلانی توصیه می کنم که هر وقت اومدن گیلان حتما به اونجا سر بزنن.هم می تونین سورتمه سوار شین و هم برین ساحل کیسم که جاده بسیار زیبایی داره. آوا دست انداخته بود دور گردنم و داشت می گفت عزیزمممممممم! همون موقع خاله فرشته ازمون عکس انداخت. عاشق این عکسم. و همینطور عاشق دختر کوچولوی توی عکس! ...
5 مهر 1391

عکسهای خانه دوست

خانه دوست هر سال نزدیک سال نو برای بچه ها جشن می گیره اونم خاله نیلوفر ه که استادمونه تو کلاس. من به شخصه خیلی چیزا ازش یاد گرفتم . توصیه های خاله نیلوفر بود که کمک کرد بتونم آوا رو از شیر بگیرم. سمت چپیه که تقویم دستشه دورنیکا کوچولو دوست آوا جونه. که دختر همکار مامانیه. اینم مراحل دعوای آوا با آتوسا!!!   ...
13 تير 1391

دخترم دیگه شیر نمی خوره!!!

سلام  به دوستای عزیزم. بلاخره فرصت دست داد و دوباره تونستم بیام سر بزنم. ممنون که به یادمون هستین و بهمون سر می زنین. یه خبر خوب تقریبا از 31 اردیبهشت دیگه به آوا جونم شیر مادر نمی دم. آوا خیلی به شیر وابسته بود. موقعی که من نبودم روی پای مادرجونش می خوابید . اما وقتی با من بود عمراً. چه بعد از ظهرا و چه شب باید کنارش دراز می کشیدم و اونقدر شیر می خورد تا خوابش ببره. یه هفته اول خیلی اذیت شد. چنان جیغ و دادهایی راه مینداخت که نگو. باید آهنگ لالایی چرا رو براش می گذاشتم تا بخوابه. اما خدا رو شکر دیگه عادت کرده. اینم عکس دخترم کنار شالیزارهای سرسبز گیلان عزیزم. همیشه سبز باشی شهر من. ...
13 تير 1391

سلامی دوباره

ب لاخره طلسم شکسته شد و من شروع به نوشتن کردم. نمی دونم چرا اینقدر طول کشید. شاید شلوغی کارها و مهمونی بازیهای عید، شاید هوای شیرین و رخوت انگیز بهار گیلان ، شاید تنبلی خودم و شاید شیطنتهای تو که روز به روز بیشتر میشه باعث شده که فرصت و حوصله پیدا نکنم که به وبلاگت سر بزنم. اما بلاخره امروز تو شرکت فرصت دست داد که بتونم به وبلاگ بعضی از دوستامون سر بزنم و حالی ازشون بپرسم. البته همه اونا از من خیلی زرنگتر بودن. سعی میکنم زود زود بیام و از روزهایی که گذشت بنویسم.
20 ارديبهشت 1391

کارهای آوا خانم

سلام دختر کوچولوی مامان در 19 ماهگی عمرت به سر می بری . ایشالا 190 ساله بشی دخترکم!!!!! مدتیه که می خوام از کارای جالبی که تا این سن یاد گرفتی بنویسم اما فرصت نکردم. ببخش که دیر شد. اماااااااااااااااااا از پیشرفتهای دخترم بگم : بازی حلقه رو خودت به تنهایی انجام میدی . حلقه ها رو میذاری و اگه یکی اشتباه بود و وسطش خالی داشت دوباره در میاری و درستش رو میذاری. همه مکعبها رو میذاری روی هم ، یه برج گنده درست میکنی و یه فوت میکنی همش میریزه و کلی ذوق می کنی! بازی خونه سازی رو خودت به تنهایی انجام میدی و همه رو قشنگ تا بالا روی هم میچینی. تمام اعضای بدنت رو میشناسی و وقتی ازت می پرسم همه رو با دست نشون میدی : پا &n...
10 اسفند 1390

پارک بازی

امروز من و تو با هم رفتیم پارک بازی. خیلی خوب بود. خیلی شیطونی کردی. البته بیشتر از همه بازی با توپها رو داشتی.
29 بهمن 1390

واکسن 18 ماهگی

سلام کوچولوی مامان . امروز ٢٦ بهمنه. ١٨ ماهگیت مبارک!!! امروز رفتیم مرکز بهداشت و واکسن هجده ماهگیت رو هم زدی. تب کردی و بی قراری . بعد از خوردن استامینوفن به خواب نازی رفتی. ایشالا زودتر خوب بشی گلم. ...
26 بهمن 1390